سلام
فکر کنم صبر چند ماهه و طولانی به این چیزی که میخوام الان بنویسم می ارزید...
یه کم صبر کنید...یه پارچ آب قند و نبات بیارین بذارین کنارتون،نفستونو حبس کنید و خط به خط این نوشته رو بخونید برید پایین تا بگم چی شده.... 











دکتر علی ایرانی رو فکر کنم با تعریفهایی که ازشون کردم بیشترتون باید بشناسید. هفته ی قبل عروسی دخترشون بود که ما رو هم دعوت کرده بودن. جاتون خالی چه عروسی ای بود....میتونم بگم یکی از بهترین مراسم هایی که تا حالا رفتم...
از دو روز جشنی که گرفته بودن و خرجی که کرده بودن و بزن و بکوبی که به راه بود و همه ی مهمونای کله گنده ای که دعوت کرده بودن و پذیرایی جورواجوری که کردن و همه ی اینا که بگذریم، نیم ساعت از این جشن بیش از اندازه ویژه و خاص بود که فکر کنم اگه فقط همین نیم ساعت رو براتون تعریف کنم خودتون میفهمید بقیه مراسم چه خبر بوده... فقط قبلش یه توضیح کوچیک بدم که تمام مراسم عروسی تو ایران انجام شده بود،و چون بیشتر دوستان و آشنایان دکتر علی در هند هستن، دوتا جشن هم توی هند گرفتن.
خب .. سخن کوتاه کنیم و بریم سر اصل مطلب!!
تقریبا آخرای جشن بود که بین مهمونا همهمه شد قراره شاهرخ بیاد!!! حتی اونایی هم که میخواستن برن موندن تا ببینن خبر درسته یا نه... من و دوستانی که باهم بودیم هم چشم به در که ببینیم بالاخره این دروازه ی باابهت و باجلال سالن هتل منور به قدوم مبارک پادشاه میشه یا نه..!!! 
خلاصه بعد از نیم ساعتی یهو دیدم یه گروه آدم قدبلند از در وارد شدن و مستقیم به طرف جایگاه عروس و داماد رفتن. اون لابه لا موهای شاهرخ رو تشخیص دادم که نگهبان ها دورش رو گرفته بودن و کنارشم یاسین (اون بادی گارد قد بلنده ش) راه میرفتن....







عین برق گرفته ها داد زدم "شاهرخخخخ"!! و دویدم ردیف جلو.... دیدم بابام اونجا وایساده داره دنبال من میگرده که بگه شاهرخ اومده!!
نگهبان ها دور سٍنی که عروس و داماد وایساده بودن رو گرفتن و نذاشتن کسی بره بالا. فقط شاهرخ رفت،با دکتر علی سلام و احوالپرسی کرد،داماد رو بغل کرد، عروس رو هم بغل کرد و دستش رو بوسید 



و بعدم با مامان عروس(همسر دکتر علی) احوالپرسی کرد. بعدم وسطشون ایستاد و باهاشون چند تا عکس یادگاری گرفت.... ای خداااااااااااااااااااااا یه جو شانسسسسسسسسسسس 

شاهرخ واسه هر عکسی که تو مجله ها میندازه کلی پول میگیره،دیگه ببینین یه عروس و داماد چقدر باید خوش شانس باشن که شاهرخ بیاد کنارشون وایسه و باهاشون عکس بگیره....
بعد از عکس مادر دکتر علی رفت روی سن که بهش خوشامد بگه،شاهرخ با یه محبت خیلی خاصی مادر دکتر علی رو بغل کرد و سرشونو بوسید... یه لحظه یاد تمام حرفایی افتادم که شاهرخ درباره ی مادرش و غمی که همیشه تو وجودش برای نداشتن مادر هست افتادم... و اینکه تمام وجودش تو اون لحظه نشون میداد چقدر برای مادرها ارزش قائله... مادر دکتر علی میگفت هرازگاهی شاهرخ بهش زنگ میزنه و حالش رو میپرسه... 

جماعتی که تو سالن بود عین برق گرفته ها دور سن جمع شده بودن اما مامورها نذاشتن کسی بالا بره تا شاهرخ چند تا عکس با عروس و داماد و خانواده هاشون بگیره. الحق هم ارزش اومدن شاهرخ به همین عکسها بود که تا آخر عمر براشون یادگاری میمونه...
حالا یه کم براتون بگم از عکس العمل عروس و داماد وقتی شاهرخ اومد... داماد که قربونش برم فکر کنم اصلا شاهرخ رو نمیشناخت!!! 

شایدم عمرا به خوابشم نمیرسید پدرزنش همچین آدم سرشناسی باشه که کسی مثل شاهرخ رو واسه عروسی دخترش دعوت کنه... البته سلام علیک گرمی با شاهرخ کرد ولی همونطوری که با بقیه مهمونا رفتار میکرد بود. عروس خانم هم که دیگه اینقدر شاهرخ رو دیده بود براش مثل یه مهمون عادی بود،کم مونده بود بهش بگه "عمو شاهرخ"!! 
خلاصه بعد از عکسهای یادگاری مامورها کنار رفتن و جماعت منتظر عین سیل هجوم آوردن رو سر شاهرخ...
منم که همون ردیف اول وایساده بودم پریدم چسبیدم به شاهرخ!!! 
جالب اینجا بود که هرکدوم از مهمونای این عروسی خودشون یه پا کله گنده ی مملکت بودن،یا کریکت بازهای معروف بودن،یا بازیگر و فیلمساز،یا دکتر و بیزینس من های پولدار... ولی وقتی پای شاهرخ وسط اومد همه کلاس و پرستیژشونو کنار گذاشتن و موبایل به دست و کاغذ به دست یا عکس میگرفتن یا امضا میخواستن... یهو کل مهمونی به هم ریخت،عروس و داماد فراموش شدن!! بنده خدا دکتر علی نمیدونست شاهرخ رو کجا نگه داره! میزبانها مدام از مهمونا خواهش میکردن از روی سن برن پایین به این بهانه که شاهرخ خودش میاد پایین،ولی اخه شما اونجا بودین گوشتون به این حرفا بدهکار بود؟؟!! یه آقایی از ایران اومده بود استاد دانشگاه بود. ٧-٨ تا کاغذ آورده بود میداد به شاهرخ میگفت واسه تک تک بچه های فامیلشون امضا میخواد!!
شاهرخ بنده خدا دونه دونه امضا میکرد میداد بهش... (استاد دانشگاهو حال میکنین...
)
من که به کل تو فضا سیر میکردم! نمیدونستم عکس بگیرم،فیلمبرداری کنم،نگاش کنم...!! حتی دلم نمیومد یه لحظه ازش چشم بردارم تا از کیفم کاغذ بردارم بدم امضا کنه!! یه پیراهن مردونه ی راه راه با شلوار مشکی پوشیده بود. موهاشو هم رنگ کرده بود (که البته اصلا بهش نمیاد!!
) دقیقا عین همون چیزیه که جلوی دوربین هست البته سیاهتر و قدکوتاهتر!
یه چیزی که تو اون همهمه خیلی به چشمم اومد این بود که با وجود اونهمه شوق و اشتیاق و هیاهویی که مردم راه انداخته بودن،شاهرخ خیلی آروم بود... خیلی خیلی آروم بود... یه آرامش خاصی تو وجودش و تو چشماش بود... شاید بگین خب طبیعیه این همه هیاهو براش عادی باشه چون صحنه ای یه که هر روز براش پیش میاد،ولی منظورم اینه که همین عادت هم یه آرامش وسکون خاص تو وجودش قرار داده...از اینهمه ابراز محبت به وجد نمیومد بلکه در عین سادگی و با یه محبت خاص سعی میکرد جواب همه رو بده...
نکته ی دیگه ای که خیلی برام جالب بود،یاد این جمله ای که بارها افراد مختلف درباره ی شاهرخ گفتن افتادم که "شاهرخ تو همون چند لحظه ای که با کسی صحبت میکنه طوری باهاش رفتار میکنه که انگار اون طرف مهمترین شخص در زندگی شاهرخه...به دیگران بها میده و طوری با طرفداراش رفتار میکنه که انگار سالهاست اونا رو میشناسه..." من اینو بطور واضح دیدم و حس کردم.
حالا همه ی اینا رو بذارین کنار اینجارو گوش کنین... 







تو اون شلوغی دکتر علی چشمش به من افتاد که هاج و واج عین بهت زده ها به شاهرخ زل زده بودم! صدام کرد و از وسط جمعیت منو برد پیش شاهرخ و بهش معرفیم کرد! 


(شوووووووتتتت مٌردم!) اسمم رو بهش گفت و اینکه از ایران اومدم و مدیر تنها سایت اختصاصی شاهرخ به زبان فارسی هستم... (و البته یه کار دیگه هم کردم که ایشالا به زودی خبرش بهتون میرسه... 
) وقتی اینو به شاهرخ گفت اون هم خیلی تعجب کرد هم خیلی خوشحال شد چون خب بالاخره سایت برای شاهرخ زیاده ولی این کاری که داریم میکنیم کمتر کسی تا حالا انجام داده....
خندید و با یه حالت خیلی خوشگلی گفت: Oh Yeah... !!! 






بهم سلام کرد و دستمو دو دستی گرفت تو دستش ...

جمعیت اونقدر هل میدادن که من تقریبا تو بغل شاهرخ وایساده بودم! بوی عطرش هنوز تو ذهنمه....واییییییییییییییییییییییییییییی 




چند دقیقه ای که باهم حرف میزدیم دستمو محکم گرفته بود که جمعیت هولم ندن برم عقب!! سخت در اشتباهید اگه فکر میکنید من اونموقع زنده بودم!! فکر کنییییییییییییدددددددد....وقتی دستمو گرفته بود دستم سٍر شده بود!! حس میکردم الان دستم از تنم جدا میشه و شاهرخ اونو با خودش میبره!!!
الان که فکر میکنم اصلا یادم نمیاد اون چند دقیقه ای که باهم حرف میزدیم اون چی گفت و من چی گفتم چون اصلا تو این دنیا نبودم که درک کنم دور و برم چه اتفاقی داره میافته....عین یه خواب و رویای خوب که وقتی بلند میشی شیرینیش تو وجودت مونده ولی هرچی فکر میکنی یادت نمیاد دقیقا چه اتفاقی تو اون خواب افتاده!! فقط یادمه اسم و آدرس سایت رو بهش گفتم و از طرفدارایی که تو ایران داره... و اونم خیلی گرم ابراز خوشحالی کرد و گفت سایت یادش میمونه... و گفت از آشناییم خیلی خوشحاله ...حرفی که من باید به اون میگفتم ولی اون پیش دستی کرد!! 
چند دقیقه باهم حرف زدیم و بعد دکتر علی بابام رو به شاهرخ معرفی کرد و شاهرخ بابا رو بغل کرد و بعدم خواهرم معرفی شد، و شاهرخ گفت که از دیدن همه مون خوشحاله....
چون ظاهرمون نشون میداد که هندی نیستیم وقتی با شاهرخ حرف میزدیم همه ی عکاسهایی که اونجا بودن فیلم و عکس بود که میگرفتن... بعدم باهاش عکس گرفتیم .... هجوم جمعیت اونقدر زیاد شد و اونقدر از همه طرف هل میدادن که بیچاره اصلا نتونست دو کلمه درست و حسابی با خانواده ی دکتر علی حرف بزنه... دکتر علی ازش خواست لااقل نیم ساعت بمونه تا ازش پذیرایی کنن ولی شاهرخ ساعتش رو نشون داد و گفت که کار داره و باید بره... بعدم با اون جمعیت عمرا میتونست بمونه و غذا بخوره!! نگهبان ها کمکش کردن تا از وسط جمعیت رد بشه و به طرف در خروجی بره ولی همون مسیر چند متری حدود یک ربع طول کشید تا شاهرخ بتونه ازش رد بشه!! هرکسی سعی میکرد لااقل تبرک هم که شده یه دست به سر و رو و لباس شاهرخ بکشه!!! من که به قول دوستامون دستمو تا یه هفته نباید میشستم و شبا دستمو میذاشتم زیر سرم و میخوابیدم!! 


فکر کنم دیگه لازم نباشه اون صحنه رو تعریف کنم و بگم چقدر دور و برش شلوغ بود و چه هیاهویی به پا بود... خلاصه بعد از کلی پیچ و خم و قدم به قدم شاهرخ رو به در اصلی رسوندن و اون رفت.....
رفت و یه خاطره ی خوش برای همه ی اون جمعی که مهمون بودن به جا گذاشت...تا همیشه یاد اون جمع بمونه که خدا اگه میخواد بده، اعتبار و حرمت اینطوری بده که ارزشش خیلی بیشتر از پول و ثروت محضه... واقعا دکتر علی چه ارزشی برای شاهرخ داشته که با اینهمه مشغله و برنامه ی کاری که داره،برای چند دقیقه هم که شده وقت گذاشت و اومد تا عروسی دخترش رو تبریک بگه... همیشه میگن آدمای بزرگ ویژگیهای خاصی دارن که کمتر میشه تو آدمای دیگه پیدا کرد...و من این ویژگیهای خاص رو بارها و بارها تو وجود دکتر علی دیدم...الحق هم بدجور واسه من مایه گذاشت تو اونهمه جمعیت منو کشید جلو...نفستتتتتتت گرممممممم دکتر جون...!!! 

یادم رفت بگم بازیگرهای دیگه ای هم تو مهمونی بودن که دیگه هواسم رفت به شاهرخ یادم رفت بقیه شونو بگم... از معروف ترین هاشون فردین خان و زنش و پدرش فیروز خان، جاوید جفری (همون جوکری که تو سلام نامسته صاحبخونه ی پریتی و سیف بود. اینم بگم که این آقای جاوید خان مسلمان شیعه ست) خیلی هم آدم بامزه و شوخ طبعیه.. کلی باهاش گپ زدیم مدام آدمو میخندوند...وقتی هم وایسادیم باهاش عکس بگیریم هرچی عکاس بود ریختن سرمون گفتم خوبه والا فردا عکسامون میره تو روزنامه صفحه ٣ مومبای تایمز!!! 
خواننده های مجلس گروه "آسما" بودن که نمیدونم چقدر میشناسیدشون... یه گروه خواننده هستن که تو این مسابقه های زنده ای که از بین مردم خواننده انتخاب میکنن شرکت کردن و این ۴ نفر برنده شدن و بعدم تبدیل شدن به یه گروه خواننده ی معروف توی هند که آلبومهاشونم خوب فروش میکنه... کلی هم جریان با این خواننده ها داشتیم که دیگه یه کم خصوصی بید در محافل عمومی جاش نیست!!! 



خلاصه عروسی پرخاطره ای بود...ایشالا که عروس و داماد حسابی خوشبخت بشن...
اینا یه سری از عکساییه که از شاهرخ گرفتم. البته همه ش نیست چون بقیه ش تقریبا عکسای خصوصی و خانوادگی با شاهرخ میشد که نمیشه روی وب گذاشت. فقط عکسای خود شاهرخ رو گذاشتم. حالشو ببرید..... 
لینک مستقیم عکسها رو هم میذارم زیر هرکدوم که اگه خواستین عکسها رو با کیفیت بالا دانلود کنید مشکلی نباشه....

http://www.freeimagehosting.net/uploads/98acf5db27.jpg

http://www.freeimagehosting.net/uploads/2a8add68ef.jpg

http://www.freeimagehosting.net/uploads/89a45540f0.jpg

http://www.freeimagehosting.net/image.php?ad005cb602.jpg

http://www.freeimagehosting.net/uploads/87b8399225.jpg

http://www.freeimagehosting.net/uploads/3474539ebd.jpg

http://www.freeimagehosting.net/image.php?ce132e09ac.jpg
نظرتون راجع به این چیه؟!! 

قیافه به این جیگری رو از فاصله ی میلیمتری دیدن صبر ایوب میخواد!!! 
چقدر واسه این یقه های بازش سر و دست شکستیم و تصور کنید این یقه و رگها رو از این فاصله ببینید!!!!!! 


اینجا داشت با بابام حرف میزد دیدم جون میده واسه عکس گرفتن


http://www.freeimagehosting.net/image.php?d7d4aa4dbc.jpg
شاهرخی باشید 
